چه آسان
گفتی دوستم داری اما
رفتی
وجز سایه ای غریبی از جنس دلتنگی و اندوه
چیزی را نفهمیدم
جز همین که دوستم نداری
مگر میشود دوست داشت ورفت
گرمای کلامت در دلم ریخت
جوانه زد
و سرا پا گرمم کرد گر گرفتم .............
در آسمان خیالم
ابر پاره های هجرانت را وصله وپینه میزنم
اما باز هم در لابلای آن
ابرهای خاکستری خیال باریدن میگیرند
این قلب پر طپش در این سینه چها که نمیکند
تو با صدای ارامت
دستان نجیب مرا غرق هجوم لحظه ی اغوش کشیدنها کردی
در درونم چیزی شعله ور میشود آن آتش زیر خاکستر
خاکستر را به کناری زدی
و مرا هوشیار کردی
من که خواب بودم
حسم ، حالم، شوقم ، عطشم همه وهمه را بیدار کردی
پس چه زمان رفتن بود
تو گلخندهایت را بر من پاشیدی
آنقدر به من نزدیک شدی که مرا زیر چتر نگاه خود قرار دادی
اما چه شد
تو خواستی به من معنای دوستت دارم را بفهمانی
پس چه شد؟؟
............
من که فقط با رفتن تو در گیرم
من که با فاجعه رفتن تو دست وپنجه نرم میکنم
چه کوتاه بود با هم بودنمان
وچه بلند دیوار بینمان وچه دور راهمان
یاد کودکی به خیر که هفت سنگ وقایم باشک بازی
بازی هایمان بود اما حالا چه ؟
حالا شکستن قلبها و رنجور کردن دلها شده بازی مان
|
+| نوشته شده توسط
سهیلا در
|