تبليغاتX
دلتنگنامه
دلتنگی هامو مینویسم
 به هم خواهد رسید
 

 

 

 

به هم خواهد رسید این شاخه های حسرت

تن احساسمان می سایند به هم

چه پر طپش

چه پر عطش

وما چه مست ومسرور

تو با یک حس غرور

خواهی گفت

شهاب آز آسمان دلت کرده عبور

تبر تیز امید را

بر کمر درخت واهمه کوباندیم

آری،

       من

               تو

آری ،........

ریشه ی آشفتگی را هم

چه خشکاندیم

 

و خانه ی مهرمان

      چه مزین شد با سوسوی ستاره های امید

یادت هست

کمی به عقب برگرد

و گذشته را ورق بزن

چه بی تاب بودیم

و حال

چه شادابیم

من و تو

 

|+| نوشته شده توسط سهیلا در  |
 گردنه ی بی مهری
 

 

جام صبرم پر شده

بسکه در حوالی گردنه ی بی مهری تو

بر دامنه ی هوسرانی هایت

بر گستره ی خود خواهی هایت قدم زدم

دیگر تاب رفتنم نیست

پای رفتنم پر از خارهای بی مهری ات شده

پس بگذارو برو

......................

چه زیبا بود نقاب وفاداری به عهدت !!!!!!

 

راستی هر گز آیا به این فکر بوده ای

چطور مرا تحمل کرده ای

چه چیز من برای تو خوشایند بود

هیچ میدانم ومیدانی......

میدانم ومیدانی!!!!!!!

جز یک روح نحیف ، یک............

درست مثل یک ماهی ساده

 به طعمه ی قلاب در کمین انداخته ی سراب عشق نوک زدم

همین

تو.........................

گرفتار شدم

گرفتار وتبدار

|+| نوشته شده توسط سهیلا در  |
 هذیان
 

 

 

 

لحن سرخ عاشقانه های من

زیر خاکستر بی رحمی روز گار بد

مدفن شد

هر دم از ابتدا بافته ام

لحظه لحظه  ها را شکافته ام

.............

باز از تو

از سر یک چشمه ی کور

اما

تا ته این خط باز یکسره بود

نه یکی تا ر ویکی پود

من چه خسته 

در غزلوایه های هذیان تب عشق سوختم

سوختم

باز هم یکسره

 

|+| نوشته شده توسط سهیلا در  |
 دنیای سربی ام
 

 

 

 

چشمان من نشانه ی غروب طلوعی ست نا پخته

جلگه ی کلامم

همرنگ شبی ست پر از سکوت دهشتزا

منی که همچو پروانه ای

محو نگاه یار بودم

آه که چه دهانش بوی عشق میداد

منی که جاده را یک تنه ویکطرفه میامدم

بی خبر بودم از آغوش گرگی که

 بغل بغل خاکستر سوخته ی عشق را به من هدیه میداد

آه.........

از او هدیه گرفتم

آتش عشق در من فروکش نکرد

بوی تعفن جدایی را دور میساختم

اما همیشه یک تنه

و رسید روزی که روحم را شکستند و

من هم او را

به خاک دنیای عشق سپردم

و از آنروز دنیای سربی ام پا گرفت

|+| نوشته شده توسط سهیلا در  |
 نذر مهربانی
 

 

 

 

در اوج .....

مکرر میرقصد

پوست تنم بی تاب

خروار خروار لرزش را

بر دامن شادی هایم میپاشند

حس سرشار من از مهرتو

وچه پر برکت شد

 نذر مهربانی چشمان تو

ای بی تکرار

.........

 هیچ میدانی

بر پهنه ی سپید اشعارم

قلم خواهد خورد

همه جا نام تو

ومن چه مفتخر که تو آذین بخشی

 بر تک تک شاخه های شعرم

 

یاد تو همواره

 در سیاهی هایم

در تمام جاده های بی رحمی با من است

با من

.....!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط سهیلا در  |
 اژدهای کوچک

 
 
جست و خيز هاي كودكي ام
چه زود در فراموشكده رندانه زمان
به بازي گرفته شد
و پاهاي گريز دخترانگي ام
چه زود جنگل هاي سبزخاطره ام .
زادگاهم را از بر شدند
چه زود تنم عاشق شد
و ريسمان روحم
چه اسان اتش گرفت
در نگاه دزدانه عاشق پرورش
و چه زود حباب امواج اقيانوسي قلبم رها شد
راستي چه روز نمايان گشت قلبش 
روزگاري از او گفتن عشق بود .هنر بود .
ارامه جانم را ارزو بود
و چه اسان
نمايان گشت سنگريزه هاي دل ماسه اييش
ماسه ها رفتند
از او هيچ نماند
حتي دل
دستهاي حريرش چنگال شد
چشمش بت تراش
مرا از من خواست
گفتم كه تنم خشك شد از روز ازل
رخم از دور  رهاست
شكلم از كوي و ز برزن پيداست
گفت تغيير خواهم داد
به اني ..به اب
بت خيسم خراشيد  تراشيد در اب
تا نماند دگر از من ذره اي باد هوا
...................................
چيني كاسه روحم 
تكه تكه ..بشكست
دل بند بندم از هر گوشه بريخت
شدم ان طرح و نظر كو خواست مرا
دستهايش تا به نفس در عمق تنم
رنگ تغيير بزد
شكل تغيير بخواست
...................................
گوشه كنجك تاريك خودم
تكه اي پيدا بود
تكه اي ان ورتر
نا پيدا بود
و منم انسوتر افتاده به خاك
ناگهان  بانگ برامد بر خيز
تكه ها را بشمار و بنگر 
كو باشد بند زجا
تكه تكه گوشه گوشه
شوم از نو به بپا
شود ان كاسه چيني دلم
بند بندش ز هنر پا بر جا
تار و پودش از شكستن
محكم  .مغرور
ريش ريش اين دل خرد مرا بند زدند
شدم از شوق سر از پا نشناس
شدم از نو سحر
روز كجاست
نور كجاست
روح چهل تكه قلبم
از غنيمت ها ي جنگ 
مانده در روز دگر چون سرو
پابر جا استوار
....................... 
نگذارم كه دگر دست نگارد بر من
انكه خواهد شايد
شكل چشم خويش
بيند باز مرا
............................
اين منم
رسواييم
هر چه باشد درونم
هست بيرونم نيز
هر كه خواهد گوهر ناب مرا
باشد هوشيار
اهل تغيير نيم
خاكي ام
زميني ام
سر خوش و يار دل مجنونيم  
 
 
 
 
 

 

|+| نوشته شده توسط سهیلا در  |
 طوفان مهر
 

 

در تقاطع یک عبور ساده

در عبور ازمرز خویشتن

در گذرتو  از خودت  

ناگهان صاعقه ا ی

با کلمات آغشته به طوفان مهر

جذبمان کرد

 

وچه خوش بارید باران مهر

وچه خوش تر درخشید  خواستن

........

 مرا یارای مهر ومهرورزیدن نبوده

نه جراتی و جسارتی

نه میلی ونه رغبتی

.........

هر دومان از شبنم کلمات به مهر آغشته

وضو گرفتیم

وبه نماز سکوت ایستادیم

.................

خزان بی باوری در باورم لانه داشت و

تو مشت مشت برگهای خزان را حرس کردی

وبا کلمات نم دارت ذهن مرا سیراب

نطفه ی مهر تو با تپشهای قلبم آمیخته شد

 ................

آری

اکنون

با قدمهای آهنین تو همگامم من

و پناه اشکهایم

دستان باورهایت

و پر پروازمان

لحظه های یکی شدن

...................

 

|+| نوشته شده توسط سهیلا در  |
 سرزنش
 

 به تنهایی عادت کرده ام

سالهاست که تنها شده ام هر چند........

از آسمان خسته شده ام

 از بغضهای فرو خورده  شکسته تر شده ام

نمیخواهم التماسهایم

در درون ثانیه ها گم شود

 

تمام تحمل خود را

 درگذر عبور تو از خود از دست داده ام

و چه کوتاه ماندی

 لعنت به من که مثل پیچک به دورت میپیچیدم

و چه کوتاه ...................

 

در حریری از جنس تنهایی

ثانیه ها را میشمارم

 وچه درد ناک که با هر شمارش

 قلبم هم نا آرامتر میشود

 

بغضهای تنهایی را

 در درون سینه ام می کشم و از آه دلتنگ

سراغ خنده ها و شادیهایت را میگیرم

من ویک خاطره ی پر حس وشیرین وکوتاه

من ویک خاطره ی پر حس ...

شیرین ...

کوتاه.....

من ویک دنیا پریشانی وسرگشتگی و احساس گناه

 

در عبور از کوچه های زندگی

منم

 آری من که شدم پاپتی ورسوا

دیگر فصل اغاز هم گذشته

 رسیده ام به سطر های پایانی

چه بیهوده خواستم

 چه راحت شکستم

 و چه پر حسرت پریشانم .......................

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سهیلا در  |
 بهار آمد

 

                                                  

بهار امد،بهار امد، بهار مشکبار امد             

 نگار امد، نگار امد، نگار بردبار امد

صفا امد، صفا امد، که سنگ و ريگ روشن شد        

 شفا امد، شفا امد، شفای هر نزار امد

حبيب امد، حبيب امد، به دلداری مشتاقان         

 طبيب امد، طبيب امد، طبيب هوشيار امد

کسی امد، کسی امد،که ناکس زو کسی گردد 

 مهی امد،مهی امد،که دفع هر غبار امد

دلی امد،دلی امد، که دلها را بخنداند 

  ميی امد،ميی امد، که دفع هر خمار امد

کجا امد؟کجا امد؟کز اينجا خود نرفته است او 

  وليکن چشم، گه اگه و گه بی اعتبار امد

ببندم چشم و گويم شد،گشايم گويم او امد  

 و او در خواب و بيداری قرين و يار غار امد

کنون ناطق خمش گردد، کنون خامش به نطق امد 

 رها کن حرف بشمرده، که حرف بی شمار امد.

|+| نوشته شده توسط سهیلا در  |
 ابر پاره های هجران
 

 

چه آسان

گفتی دوستم داری اما

رفتی

وجز سایه ای غریبی از جنس دلتنگی و اندوه

 چیزی را نفهمیدم

جز همین که دوستم نداری

 مگر میشود دوست داشت ورفت

گرمای کلامت در دلم ریخت

 جوانه زد

 و سرا پا گرمم کرد گر گرفتم .............

در آسمان خیالم

ابر پاره های هجرانت را وصله وپینه میزنم

 اما باز هم در لابلای آن

 ابرهای خاکستری خیال باریدن میگیرند

این قلب پر طپش در این سینه چها که نمیکند

تو با صدای ارامت

 دستان نجیب مرا غرق هجوم لحظه ی اغوش کشیدنها کردی

در درونم چیزی شعله ور میشود آن آتش زیر خاکستر

خاکستر را به کناری زدی

و مرا هوشیار کردی

 من که خواب بودم

حسم ، حالم، شوقم ، عطشم  همه وهمه را بیدار کردی

پس چه زمان رفتن بود

تو گلخندهایت را بر من پاشیدی

 آنقدر به من نزدیک شدی که مرا زیر چتر نگاه خود قرار دادی

اما چه شد

تو خواستی به من معنای دوستت دارم را بفهمانی

 پس چه شد؟؟

............

من که فقط با رفتن تو در گیرم

من که با فاجعه رفتن تو دست وپنجه نرم میکنم

چه کوتاه بود با هم بودنمان

 وچه بلند دیوار بینمان وچه دور راهمان

یاد کودکی به خیر که هفت سنگ وقایم باشک بازی

بازی هایمان بود اما حالا چه ؟

حالا شکستن قلبها و رنجور کردن دلها شده بازی مان

 

|+| نوشته شده توسط سهیلا در  |
 
 
بالا